تبليغاتX
ان سان
از هندوستان تا کانادا
* هیچ حرفی برای گفتن ندارم! نه اتفاق جالبی میوفته نه جای جالبی میرم! نه مطلبی دارم که بگم! همین!

* این دفعه ی اولیه که از شرکت آپدیت میکنم. اونم برای اینه که حوصله ام سر رفته. کرگ نیست که بهم کار بده بقیه ی کارهای خورده ریزم هم هرکدوم منتظر یه چیزی هستن!

اینجا از ساعت ۱۱ تا ۱ وقت نهار است که هر کس نیم ساعت تا ۴۵ دقیقه میتونه بره. ولی در اصل آدم کل ۲ ساعت رو بیکاره! چون من مثلا ۱۱:۱۵ تا ۱۲ میرم ولی اکثر کسانی که باهاشون کار دارم ۱۲ تا ۱ میرن نهار! در نتیجه منم بیکار میمونم تا برگردن!

* در ادامه ی ماجرای آتیش بازی پست قبل یه ماجرای دیگه هم تعریف کنم!

ترم پیش مامانم اینا سرکلاس نشسته بودن که یهو صدای آلارم آتیش بلند میشه. معلمشون میگه همه پشت سر من خارج میشین. بعد مامانم توی راهرو شمین رو میبینه. ( مامان و شمین باهم یه کالج میرفتن برای زبان ولی کلاسهاشون جدا بود) مامان همینجوری میره پیش شمین و باهم آروم صحبت میکردن و میرفتن به سمت بیرون. بعد هم صبر میکنن تا مسئله حل شه و مامانم برمیگرده سر کلاس که میبینه معلمش داره میزنه تو سر و صورت خودش و نزدیکه که گریه کنه! یهو مامانم رو میبینه با حالت بغض میگه : تو کجاااااا بووووودییییی؟؟؟؟ مردددممم از نگرانیییی. من مسئووولیییت دارم! اگه پیدا نمیشدی چیکاااار میکردم؟!! مامانم میگفت انگار داره با بچه مهدکودکی حرف میزنه!!! کلی خندیدیم مامان که تعریف میکرد.

 * این هفته نرفتم ورزش. برای اینکه شنبه صبح زود بیدار شدم و کمی به کارهام رسیدم و تصمیم گرفتم که یکشنبه بخوابم! عصر شنبه هم طبق معمول به مریم کلی زحمت دادم که بریم کفش اسکیت روی یخ بخرم ولی هیچی گیرم نیمد. هیچ کدوم از فروشگاهها سایز من رو با قیمتی که میخواستم نداشتن. در نتیجه کمی خرید خورده ریز کردیم و برگشتیم. ولی به جاش عصر یکشنبه فقط کار کردم! آشپزی و تمیز کاری و لباس شستن و ..... و آخرش به این نتیجه رسیدم که : I want my mommy

* یه سریالی هست به نام Criminal minds که به طرز فجیعی معتادش شدم. بعضی وقتها که هنوز نفهمیدم کی ها است؟ ( فکر کنم آخر هفته ها ) یهو ۵ - ۶ قسمت پشت سر هم میذاره! عاشق اینم که بشینم و همش رو نگاه کنم! همش مسائل پلیسی و جنایی است. دیشب هم طبق معمول همینجور که کارهام رو انجام میدادم چند قسمتش رو دیدم و بعد تا صبح تو خواب پلیس شده بودم و قاتلها رو شناسایی میکردم!  در نتیجه افتضاح خوابیدم!

 * طبق معمول اخیر هم کامنتهای پست قبل رو جواب دادم دیگه. فقط خیلی با تاخیر! شرمنده!

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 23:11  توسط ان سان  | 

* اینجا یه ورزشگاه بزرگ داره که تازه ساخته شده. برای همین که تازه ساخته شده هم معروفه. در اصل یه مجموعه ی ورزشی - فرهنگیه. توش یه کتابخونه هم داره. 

یه دونه هم محوطه ی بازی بچه ها ی زیر 7 سال داره که حسابی هم شلوغه. فکر میکنم مثلا یه خانواده میان بعد بابا با بچه ی 9 - 10 ساله میرن یه ورزش مامان هم بچه ی 3 -4 ساله رو میاره این تو بازی کنه!

بچه های شرکت همه ی یکشنبه ها و بعضی از روزای هفته میرن این ورزشگاهه که یکمی هم دوره. یا سعی میکنن جمع شن با یه نفر که ماشین داره برن یا اینکه با اتوبوس میرن. این یکشنبه منم تصمیم گرفتم برم ببینم چه خبره؟!

عضویت ماهیانه اش 40 دلاره که دیگه هر ورزشی بریم پول نمیدیم و مجانیه ولی اگر عضو نباشی هر بار که از در وارد بشیم 10 دلاره.

خلاصه که یکشنبه صبح ساعت 9 اودی ( هم اتاقم توی شرکت ) که همسایه کناریم هم است اومد زد به در و بیدارم کرد و حدود 10 راه افتادیم. دخترا یه ماشین شدیم و پسرا هم استثنا چون حسودیشون شده بود با تاکسی اومدن.

رفتیم و بدمینتون و اسکواش بازی کردیم. راکتهاش رو مجانی روی ورودی قرض میدن. از ساعت 10:30 صبح تا ساعت 2 یکسره بازی کردیم. البته بجز یه وقفه ی 1 ساعته که بلایییییی وحشتناکی بر سرمون اومد!

داشتیم بدمینتون بازی میکردیم که یهو یه آژیر وحشتناک شروع شد! وحشتناکترین و بلندترین صدایی بود که به عمرم شنیده بودم! انگار یه گووودزیلا داشت تو گوشم جیغ میکشید! که یهو دیدیم سکیوریتی ها دارن میدون و همه رو بیرون میکنن! حتی نگذاشتن بریم توی رختکن کاپشن هامون رو برداریم! با همون لباسها ( و اکثر پسرها با شلوارک بودن ) فرستادنمون توی خیابون!!!! هوا هم 25 درجه زیر صفر!!! وقتی دیگه نزدیک بود شبیه آدم برفی بشیم دلشون برامون سوخت و گفتن که چون از جایی دود بلند نشده احتمال آتش سوزی کمه و میتونید برین توی ورودی صبر کنید!

خلاصه که جمعا حدود 1 ساعت صبر کردیم تا یک ماشین آتش نشانی بیاد و دو نفر برن کل ساختمون رو چک کنن! حالا ساختمون به اون بزرگی و فقط دو نفر!! بعد هم که دیدن نخیر خبری از آتش نیست اجازه دادن که بریم و ادامه بدیم!

* این دو تا عکس رو امروز صبح گرفتم. اتوبوسمون نزدیک 10 دقیقه دیر اومد و هوا هم به طرز وحشتناکی سرد بود. الان خوشحالم که زنده ام!

ماه:

صف منتظر سرویس:

* چند وقته به این فکر میکنم که بیشترین چیزی که توی کانادا ازش بدم میاد دستشویی های عمومی است که در و پیکر ندارن!

* از بابت جوابهای پست قبلی ممنون. واقعا دوست داشتم نظرات افراد مختلف رو بدونم.

* از بابت سه جوابی که بابت سوال پستی که حذف شد گرفتم هم ممنون. کمکهای بزرگی بودن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 10:36  توسط ان سان  | 

* توی شرکت دارم یواش یواش جا میوفتم. به این همه میتینگ عادت میکنم. اسم افراد رو یاد میگیرم . و به این نتیجه میرسم که دیگه وقتش شده تحمل کردن شکست رو یاد بگیرم. هفته ی سوم هم تموم شد، حقوق این سه هفته رو هم ریختن به حسابمون.

* این هفته گروهمون یه جلسه داشت داون تاون. ناهار هم رفتیم یکی از رستورانهای معروف کانادا خوردیم (http://www.earls.ca/) که واقعا غذاش عاااالی بود. یعنی از هر نظر بهترین رستورانی بود که تو این مدت رفتم. قیمتهاش مثل بقیه ی رستورانهای خوب بود ولی کیفیت غذاش و مقدارش قابل مقایسه نبود!
برای این جلسه باید از هفته ی پیش Ice braker پیدا میکردیم. کلا 5 تا پیدا کردیم که 2 تاش رو انجام دادیم. یکیش یه سری سوال بود که جوابهاش بامزه بودن و هرشخصی باید درباره خودش جواب اون سوالها رو میداد و برگه ها رو جمع میکردیم و بعد ما جوابها رو میخوندیم و بقیه باید حدس میزدن که این برگه و این جوابها مال کیه؟ بعضی ها جوابهای بامزه ای داده بودن!

یه بازیه دیگه که خیلی جالب بود، یه سری عکس هست که یه جمله یا یه عبارت خاص رو میسازه. باید هرکدوم رو کشف کنی که چیه؟ سه گروه شدیم و هر گروه یه برگه از این شکلها داشت که توی هر برگه 30 تا شکل بود 15 دقیقه هم وقت داشتیم.

مثلا:

این میشه: 2na fish که یعنی tuna fish

مثال 2:

Try stand

2

میشه: Try - 2 - under - stand

که یعنی Try to understand

* به پیشنهاد یکی از دوستای ونکووورم برای اینکه حوصله ام سر نره شروع کردم سریال آشپزباشی رو میبینیم. قسمت سوم هستم الان. وقتی اینا رو نگاه میکنم که کباب سیخ میزنن و ظرفهای غذا رو اینطرف و اونطرف میبرن .... وااای خیلی وحشتناکه! برای من که عاااشق غذاااام. دلم غذای رستوران ایرانی میخواد شدید!

* میگم خدا جون! حالا من گفتم هوا خیلی هم سرد نیست! بهم ثابت شد که اشتباه میکردم! وااااقعااا سرده! بیخیال دیگه یخ زدم از سرما ! بببخخشششیییددد.

* تا حالا فقط دوغ "دودی" نخورده بودم که اونم خودم زحمتش رو کشیدم! چند وقت پیش گفتم خودم ماست بزنم به دو علت! هم اینکه اینجا ماست گرونه! هم اینکه شیرها 4 لیتری است و برای من هر شیر 2 - 3 هفته میکشه تا تموم شه! در نتیجه وقتی نصفش رو ماست کنم دیگه زودتر تموم میشه. خلاصه که شیر رو گرم کردم ولی یکمی سوخت! و ماستی که زدم یکمی با طمع دود بود که بدم نیمد دیدم خوش مزه شده! کلا از طمع های دودی خوشم میاد! امروزم یکمیش رو دوغ کردم! باحال شده!

* اینم فاصله ی ونکوور و فورت مک موری روی نقشه:


* فورت مک موری به نظرم خیلی قشنگه!


* نظرتون راجع به ازدواجهای عشقی یا معرفی شده چیه؟ کدوم رو ترجیح میدین؟ اگر یکیش رو ترجیح میدین آیا اون یکی رو حاضرین بپذیرین یا اصلا قبول ندارین؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 6:18  توسط ان سان  |