به هر حال که فردا دارم میرم ایران!!! هنوز 1 سال هم نشده از وقتی که برگشتم از ایران و دوباره دارم میرم. اینبار کمتر از دو ماه ایران هستم :)
خواستم بگم که اگر احیانا مدت طولانی ای آپ نکردم شرمنده....
شاید هم به زودی با آپدیت جدید برگشتم.
خوش باشید دوستان :)
ببخشید من این چندوقته سر نزده بودم وبلاگم و چندبار کامنت گذاشته بودین.
اگر لطف کنید سوالتون رو همینجا بپرسید من بهتون جواب میدم. در صورتیکه جوابم طولانی باشه براتون ایمیل میزنم.
این چندوقته اوضاع بسیار قاراش میش بوده است! پروژه ی پایان ترم درسی که برداشته بودم خیلی وقتم رو گرفته بود و بیشتر از وقت اعصابم رو به هم ریخته بود که بماند! امروز تحویل داده شد و نفس راحتی کشیدیم! حالا دوباره باید شروع کنم دنبال کار گشتن که خیلی وقته گذاشتمش کنار :دی
نوروز امسال هم برای خودش جالب بود. مسجد رفتن بیشتر از چیزی که انتظار داشتم خوب بود! یعنی فکر میکردم خیلی باید بیشتر حوصله ام سر بره و اینا ولی کلا بد نگذشت. شکیبا هم متنش رو عالی خوند و یه اتفاق جالب هم افتاد!
وقتی که شکیبا میخواست بره برای خوندن متنش آقایی که برنامه رو اداره میکرد بالای سن گفت که بچه های مدرسه ی الغدیر هم چندتا برنامه دارن و بعد یکی یکی بچه هایی که برنامه داشتن رو معرفی کرد. بعد از اینکه برنامه ها تموم شد شکیبا از روی صحنه که میاد پایین میبینه یه خانم خیلی مسنی صداش میکنه. خانمه ازش میپرسه که اسم پدرت چیه؟ و از جواب شکیبا دلسرد میشه! شکیبا که میبینه خانمه قیافه اش خیلی دلسردانه شد، شروع میکنه یکی یکی اسم عموهامون رو گفتن. که به یکی از اسمها که میرسه خانمه میگه آره آره همین!!! وقتی دبستان بود من معلمش بودم! ( این یعنی حدود 50 سال پیش! ) واقعا چه حافظه ای!!!!
- اتفاق جالب دیگه ای که این چندوقت افتاد این بود که متوجه شدم پسردایی مامانم با دوست صمیمیش هفته ای 4 بار میرن اسکی! منم که فقط دنبال کسی بودم که باهم بتونیم بریم ازشون خواستم که من رو هم با خودشون ببرن! و اینجوری شد که به طور جدی رفتم وسایل اسکی خریدم و این چندوقته کلی رفتم اسکی و خیلی مزه داد واقعا!
- میگن ماه می زیباترین ماه ونکوور است. من امسال برای اولین بار میتونم این ماه رو در ونکوور باشم و زیباییش رو ببینم! قراره که یه سفر هم بریم ویکتوریا که میگن در این ماه خیلی زیباست :)
- اینجا از یکی از کانالهای تلویزین یه برنامه ی فارسی پخش میشه به نام شبهای ونکوور (برای کسانی که ونکوور هستن: هر چهارشنبه ساعت 8 از کانال Multicultural) ویژه نامه ی هفته پیششون درباره نوروز 91 در ونکوور بود که قسمتی از برنامشون درباره ی برنامه ای بود که در منطقه ی ما برگزار شده بود. گروههای ر.ق.ص مختلفی که در اینجا فعال هستن و گروههای موسیقی و .... توی این برنامه شرکت کرده بودن. من نرفته بودم ولی گوئی خیلی شلوغ بوده!
اگر دوست داشتین و سرعت اینترنت اجازه میداد این برنامه رو اینجا ببینید:
( 5 دقیقه ی اولش مربوط به منتطقه ی کوکوئیتلام میشه که به نظرم واقعا هم ارزش دیدن داره)
http://www.youtube.com/watch?v=Zceqk3cmBrA&feature=share
پیست جدید اسکی که رفتیم و پر از درخت است!:
عکسهای تزئینات مسجد:
کل مسجد رو میز و صندلی چیده بودن و روی هر میز پر از بادکنک، ذرت بو داده، شیرینی و میوه بود.
سفره هفت سین:
یکی از مهمانیهای نوروزی که رفتیم برنامه ای بود که هر سال از طرف انجمن فارغ التحصیلان پلی تکنیک برگزار میشه. البته این انجمن بهتره اسمشون رو تغییر بدن به انجمن فارغ التحصیلان دهه 60 پلی تکنیک! چون همشون همکلاسها و همسن و سالهای پدرم هستن! فکر میکنم جوونترهای پلی تکنیکی هم برای خودشون یه انجمن جدا داشته باشن :دی
به هر حال من برنامه ی پارسالشون رو نرفته بودم ولی امسال من و مامان رفتیم. خیلی برنامه ی عالی ای بود. اول با موسیقی سنتی ایرانی شروع شد و بعد هم شام و موزیک که خیلی عالی بود. و در انتها هم یکی از گروه های ر.ق.ص ایرانی ونکوور که اسمش رو یادم نیست برنامه داشتن که خیلی زیبا بود :) شاید یه موقعی بعدا تونستم عکسهاش رو براتون بگذارم!
این مراسم توی یک سالنی بود که کنارش یه باغ بزرگ خیلی قشنگ بود و یک زمین گلف.
چند عکس بهاری از اطراف خونمون:
درختهای شکوفه زده ی کوچمون!
اینم سفره هفت سین خودمون:

اینم همینجوری! توی یکی از فروشگاهها گرفتم! اینا پنیر هستن که با گلبرگ تزئین شدن :)
اینم دمی در پوزیشن خواب عجیب غریب!
اینجور موقع هاست که آدم خیلی دلش میخواد ایران باشه. شلوغی خیابونها قبل از سال نو، همه در حال خونه تکونی. معمولا هر طرف رو که نگاه میکنی یه نفر از پنجره آویزونه و داره پشت پنجره رو تمیز میکنه :))))
بوی عید و بهار. خرید لباسهای نو و وسایل سفره هفت سین و ..... خلاصه که بدجور دلم هوای ایران بودن رو کرده.
بابا داره هفته ی دیگه میره ایران. خوش به حالش :(
ما هم اینجا برای خودمون برنامه داریم برای سال نو! البته چون سال تحویل شب ما میشه یکمی سخت است. مثل پارسال شمارش معکوس نداریم :( همون جشن پارسال، امسال هم هست ولی یک روز زودتر از سال نو برگزار میشه درنتیجه نمیتونن شمارش معکوس کنن.
به جاش ما برای سال تحویل میریم مسجد. خیلی وقته که مسجد نرفتم! دقیقا سال اولی که اومده بودیم اینجا یکی دوبار برای افطاری رفته بودم و دیگه همون بود. ولی شکیبا که توی مسجد ایرانی ها کلاس فارسی میره، بخاطر اینکه فارسیش از همه ی بچه ها بهتر بوده ازش خواستن که برای مراسم سال نو یه متنی رو بره بخونه. خیلی ذوق داره برای همین من هم گفتم برم که خوشحال بشه.
برای بعدش هم یه مهمونی هست که توسط دوستهای بابام که فارغ التحصیلان قدیمی پلی تکنیک هستن برگزار میشه. پارسال هم مهمونی داشتن که من نرفته بودم ولی امسال قصد دارم که برم. مهمونی های نوروزی اینجا زیاد هستن که توسط گروههای مختلف برگزار میشن. اینجوری است که بلیط ورودی دارن ( معمولا بین 70 تا 100 دلار) و شام و همه چیز میدن همراه با رقص و موزیک و ....
موضوع دیگه ای که میخوام بگم راجع به شکیباست. بابای من یه کاری که همیشه کرده این بوده که وقتی بچه ها وارد دبیرستان میشن، دیگه خریدهای غیر ضروریشون رو باید نصف هزینه اش رو خودشون بپردازن. برای اینکه پولش رو هم در بیارن خود بابا همه جوره پشتیبانی میکنه. مثلا میگه اگر بهم توی کارهای کامپیوتری کمک کنی ساعتی اینقدر بهت میدم و .... خلاصه که تشویق میکنه که روی پای خودمون بایستیم که همین مسئله خیلی توی زندگی به من کمک کرده.
حالا نوبت شکیباست که وارد این بازی بشه. و کمی براش سخت شروع شده! اونم بخاطر اینکه همون اول راه دلش یه لپتاپ خواست که بعد از خریدش باید نصفش رو میپرداخت که هنوز به بابا مقروض است. ولی از طرف دیگه یه برنامه ای هست سال دیگه از طرف مدرسه میخوان کلاس کنسرت رو ببرن دیزنی لند ( خیلی هیجان انگیزه واقعا! )
قراره که در برابر تخفیف ویژه ای که دیزنی لند بهشون میده در عوض اینها هم چندتا کنسرت اونجا اجرا کنن. ولی با این حال هزینه ی کل سفرشون یه چیزی در حدود 1700 دلار براورد شده. پول زیادی است واقعا! و حالا شکیبا قراره نصف این پول رو خودش بده و باید این نصف رو هم تا قبل از سفر در بیاره چون مثل لپتاپ نیست که بابا قرض بهش بده. اینجوری شده که تصمیم گرفته که بره سر کار. یه جایی هست نزدیک خونمون که عصرها برای بچه های کوچیک برنامه داره. کلاس نقاشی و مجسمه سازی و بازی و .... و اینجور که به نظر میاد بچه های بالای 13 سال رو استخدام میکنه. امروز شکیبا اومد بهم گفت که باید رزومه و کاور لتر براشون درست کنم و ببرم. کمکم میکنی؟ براش رزومه و یکی از کاورلترهای خودم رو ایمیل کردم که ببینه و ازشون کمک بگیره. بهش گفتم بعدش بیا تا باهم درست و خوبش کنیم. :)
یه مطلب دیگه هم که میخواستم بگم برای خانواده هایی که با بچه های کم سن میان کانادا. خواستم این وبسایت رو معرفی کنم http://kidshelpphone.ca/Teens/Home.aspx که به سوالاتی که بچه ها دارن جواب میده. اگر کودک شما سختشه که سوالات و مشکلاتش رو با شما در میان بگذاره میتونه به صورت ناشناس به این موسسه زنگ بزنه و باهاشون صحبت کنه. تمام کسانی که به تلفنها رسیدگی میکنن تحصیلات دانشگاهی در رشته های روانشناسی کودک و رشته های مربوطه دارن. فکر کردم که خوبه که بچه ها این رو بدونن مخصوصا که بعد از مهاجرت به این بزرگی مسلما مشکلات زیادی سر راهشون قرار میگیره.
گفته بودم که این ترم دانشگاه یه درس برداشتم. شدیدا از این کار پشیمونم. البته دلایل خوبی براش داشتم. ولی حسابی کار میبره این درس و وقتم رو گرفته. فردا یه پرزنتیشن مهم دارم که یک هفته است دارم روش کار میکنم و حسابی خسته ام. خیلی هم استرس دارم براش :( دیگه داشتم تمرین میکردم که وسطش گفتم بیام یه پست بزارم و برم ادامه بدم! از اونجاییکه این پستم خیلی حرف زدم عکسهای بدون توضیح میذارم!
این عکسها مال یکی از دفعه هایی است که شب رفته بودم اسکی. خیلی مناظر زیبایی بودن واقعا. از نگاه کردنشون سیر نمیشدم!
تزئینات کریسمس در سالن اصلی پیست:
منظره ی ونکوور از بالای کوه:
محوطه ی پیست:
این منظره من رو یاد فیلمای تخیلی میندازه که مثلا یه نفر وسط بیابون گم شده و از دور یه کلبه میبینه و .... :))
توی این عکس نور ونکوور مثل این شده که پشت این درختها آتش گرفته!
این دو تا عکس هم وقتی که برگشتیم پایین توی پارکینگ:
نور پیست اسکی از پشت درختها